چندشب پیش سمانه برام پیام داد که اومدم وبلاگت دلم گرفت . ی جوریه !
من دلم وبلاگ خودتو می خواست
اگرچه منم دلم وبلاگ خودمو میخواست و بارها پشیمون شدم از عجله ای که کردم اما این وبلاگ هم برام خیلی عزیز هست
وبلاگی که در آستانه ماه مهر از جوشش مهربانی یک دوست در دلم جوانه زد و به قول فریدون مشیری امیدوارم کرد به سرزدن مهر در پهنه ی قلب نیلی گل!
اما آبان این ماه سردمهر نامهربان همیشه برای من یادآور نبودن ها و کوچ کردن ها بوده
این روزها هم که یاداور روزهای دلتنگی و خاطرات تلخ گذشته است اجباری ناخواسته اضافه شده ومن مجبورم علیرغم میلم برای مدتی از این جا دور باشم
به رسم عهدی که در روز تولد این وبلاگ نوشته شد این اخرین نوشته هم تقدیم خالق اشک مهتاب همچنان به پاس اعتماد و محبت بی دریغش
تمام وسعت قلمرو احساسم...برای تو !
می تپد…
همان قلبم را می گویم
گاهی تنگ میشود !
گاهی بهانه گیر !
گاهی بی هوا سر به هوا می شود !
گاهی…
اما بی شک زمانی آرام است که؛
تو بخندی!
..............................................................
با اشک مهتاب آغاز شد و در میان اشک مهتاب جاودانه !
کنار چشمه ای بودیم
برچسب:
نویسنده: دانیال حسینی
تاريخ: سه
شنبه
18 آبان
1395 ساعت: 9:16